صدای پای آب
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤   کلمات کلیدی:

 

سهراب شعری دارد با مضمون صدای پای آب ،که بنا به گفته خود سهراب ،انگیزه سرودن این شعر ، مرگ پدر و تسلی به مادر است

گر چه تمامی این منظومه سرشار از معنی و مفهوم است و هر قسمت از آن را می توان به تنهایی شرح و توضیح داد ولی  ما فقط به بررسی موضوع اصلی این منظومه اکتفا می کنیم و اصولاً به خاطر این مضامین و مفاهیم زیباست که جزو شاهکارهای ادبی شعر نو محسوب میشود و آبروی شعر نوی ایران است از این نوع منظومه های بلند و زیبا متاسفانه در کشور ما خیلی کم است و با تکیه بر حرف دکتر شمیسا «سه منظومه صدای پای آب ، مسافر و ایمان بیاوریمِ (فروغ فرخزاد) آبروی شعر نو و از آثار جاویدان ادب فارسی است.

در تحلیل این شعر توسط  استاد دکتر سیروس شمیسا  در مورد آب، چنین عنوان می کند که:

«آب رمز خود شاعر است که آرام و تازه از هر گوشه کناری عبور کرده است و همان مسافر منظومه بعدی است»

سیر روایت این منظومه از نظر دکتر شمیسا به این صورت می باشد:

«در صدای پای آب شاعر میخواهد مادرش را در مرگ پدر تسلی دهد،

زندگی خود را شرح می دهد(اهل کاشانم روزگارم بد نیست.......من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ    ...پیشه ام نقاشی است  و......)

و به اینجا می رسد که اولاً گذشته، گذشته است(پشت سر نیست فضایی زنده  پشت سر مرغ نمی خواند پشت سر باد نمی آید  پشت سر پنجره سبز صنوبربسته است.   پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.   پشت سر خستگی تاریخ است)

 و آنچه مهم است حال است(زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است)

و ثانیاً در این نظام احسن هر چیز به جای خود نیکوست(و نگوییم که شب چیز بدی است ... و نخواهیم که مگس از سر انگشت طبیعت بپرد .....و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت ..واگر مرگ نبود ، دست ما پی چیزی می گشت)

 و بدین ترتیب مرگ هم جایگاه خود را دارد

»  

و نترسیم از مرگ مرگ دروازه ای به سوی ابدیت است عارف و سالک مرگ را دوست دارند مولانا می گوید:مرگ اگر مَردست آید پیش من     تا کشم خویش در کنارش تنگ تنگ

مرگ یکی از اجزای زندگی است و به همین خاطر است که شاعر می گوید:«واگر مرگ نبود ، دست ما پی چیزی می گشت»و زندگی را چنین تفسیر می کند« زندگی بال پری دارد به وسعت مرگ»که باید با آن پرواز کرد به یاد شعر زیبای فروغ «پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست»و باز سهراب در وصف زندگی می گوید:«زندگی یعنی :یک سار پرید، از چه دلتنگ شدی دل خوشی ها کم نیست»و به مادرش می گوید که دلتنگ نباشد زندگی پر از دلخوشی است« مثلاً این خورشید،  کودک پس فردا   کفتر آن هفته ،  یک نفر دیشب مُرد و هنوز نان گندم خوب است و هنوز ، آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند»

مرگ پایان کبوتر نیست  کبوتر رمز روح وروحانیت است و نیروی عروج به حقیقت است که از قفس تن آزاد میشود بنابرین مرگ یک حادثه نیست وپایان زندگی نیست بلکه یک رویداد ضروریست و زندگی بدون آن ناقص است و از این روست که صائب تبریزی میگوید: خبر ز تلخی آب بقا کسی دارد     که همچو خضر گرفتار عمر جاوید است       و این است که می گوید باید با احتیاط از خضر پیاله گرفت:«به احتیاط ز دست خضر پیاله بگیر       مبادا آب حیاتت دهد به جای شراب»


 
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢   کلمات کلیدی:

جزوه پروانه ها

توی جالیز خود جا مانده ام

در کلاس کوچک آمادگی

می گذارم قلب خود را بی صدا

لا به لای لحظه های بی کسی

راه حل دوستی از حفظم است

جمع لبخند و دل و آیینه ها

مهربانی ضرب در چشمانمان

قلبها منهای بخش کینه ها

جزوه پروانه ها در دستم است

شعر گل را رونویسی می کنم

ابر را از آسمان کش می روم

در خیالم پنبه ریسی می کنم

یک سبد گل را تقلب می کنم

پشت گلها می نویسم آشتی

ناگهان دستی به پشتم می خورد

صفر اخراجی تقلب داشتی

((شعر از استاد دکتر سید مصطفی موسوی حرمی))


تقدیم به همه ی دلهای ساده وبی آلایش
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٤   کلمات کلیدی:
در تب ناگفته ها
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢   کلمات کلیدی:

در تب ناگفته ها

در سکوت دلنشین نیمه شب

می گذشتیم از میان کوچه ها

راز گویان هردو غمگین هر دو شاد

هردو بودیم از همه عالم جدا

تکیه بر بازوی من می داد گرم

لرزشی بر جان من می ریخت نرم

شعله ور از سوز خواهش ها تنش

ناز آن بازو به بازو رفتنش

در نگاهش با همه پرهیز و شرم

برق می زد آرزویی دلنشین

در دل من با همه افسردگی 

موج می زد اشتیاقی‌آتشین

زیر نور ماه ... دور از چشم غیر

چشمها بر یکدیگر می دوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و باز

در تب ناگفته ها می سوختیم

نسترن ها - از سر دیوارها

سرکشیدند از صدای پای ما 

ماه، می پائیدمان از روی بام

عشق،می جوشید در رگهای ما

سایه هامان مهربانتر بی دریغ

یکدیگر را تنگ در بر داشتند

تا میان کوچه ای - با صد ملال

دست از آغوش هم برداشتند

باز هنگام جدایی در رسید

سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لب ها گریخت

اشک ها بر روی رویاها نشست

چشم جان من به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید

نسترن ها سر به زیر انداختند

ماه را ابری به کام خود کشید

تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال

در دل شب می سپردم راه خویش

تا بگویم در غمش دیوانه وار

خلوتی می خواستم دلخواه خویش


 
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٢   کلمات کلیدی:
اسمتو رو برگ گل نوشتم اما تو عین بز همه رو خوردی؟
← صفحه بعد